|
...دختر بارون.... بگذار هرچه نمی خواهیم،بگویند/ بگذار هرچه نمی خواهند،بگوییم/ باران که ببارد کاری از چترها ساخته نیست |
||||||
|
دلم واسه نوشتن تنگه.........ولی نمیدونم چی بنویسم از کجا و از کی یا از چی؟؟؟ یعنی خیلی چیزا هست که بنویسم ولی نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم ...دست و دلم بکار نمیره لنگ میزنه........... بهتره همش سکوت کنم لازم نیست حتما بنویسم و وراجی کنم سکوت و نگاه و لبخند کافیه واسه گفتن تمام خرفایی که میشه زدو نمیشه زد...
امروز حسابی توی کافی نت نشستمو بلاگمو خوندم از بعضی جاهاش و نوشته هام خیلی خوشم اومد دلم واسه دوستای خوابگاهی که الان هیچ خبری ازشون ندارمم تنگ شد تا بعد پنجشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 11:43 :: نویسنده : مهسا
گاهی وقتا یه دوست میتونه آدمو اینقدر منزوی و دپرس کنه که تو از زندگی بدت بیاد و روزی هزاربار آرزو کنی که بمیری ونباشی ولی بدلیل وابستگی های بیخود و بیجهت و یکطرفه حاضر نمیشی رهاش کنی چون فکر میکنی احساس میکنی که بدون اون زندگی محاله بدون اون آرامش وجود نداره و حاضری به همه خواسته های طرف تن در بدی فقط واس اینکه یه خرده دوست داشته باشه و با تو بمونه ولی واقعیت اینه که آرامش واقعی بدون اون وجودداره .......... ولیییییییییییی نوع دیگه دوستی هستی که طرف هیچ انتظاری ازتو نداره تورو واسه خودتو وجودت میخواد اونوقته که تو توسختترین شرایط بتونی از عهده کارات بربیای اینقد انرژی داری که همه کاراتو یه روزه انجام بدی ختی از عهده کنکورارشد هم بربیای منم الان اون دوستو دارم من هردو نوعشو داشتم الان نوع دومو دارم ............. یادمه قبلا خیلی دپرس بودم طوری که صدای خونوادم بلند شده بود که مهسا اصلا با ما حرف نمیزنه اصلا مارو دوس نداره ولی بدون اینکه یه خرده ار مشکلات مهسا مطلع باشن... ولی الان دیگه اینجور نیس الان من شادمو با همه میخرفم ختی گاهی تو خونه کلمات صمیمانه تری هم استفاده میکنم دیشب به خواهرم گفتم جونم دلم خودم خیلی خوشم اومده بودو همش به همه می گفتم منظورم اعضای خونوادست......... وهمه اینا بخاطر وجود یه دوست که تورو گاهی با چند کلمه خرف و خوش زبونی راهنمایی میکنه و اینجوری میشه که توراهتو یاد میگیری و دیگه تو چاه نمی افتی کاش هیچوقت دوستی نوع اولو نداشتم...................... بهترین دوست اون دوستیه که باهاش بتونی روی یک سکو آروم و ساکت بشینی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرتو داشتی تو باش......... باشه؟؟؟ یکشنبه 14 فروردین ماه سال 1390 :: 12:53 :: نویسنده : مهسا
سلام خیلی هوس نوشتن کردم امروزکه نه الان ۱۰روزه که خیلی دلم میخواست بیام و بنویسم خوبه که عید تموم شذ ازبس شستمو گردگیری و رفت و روب کردم و پذیرایی که دیگه جای خود دارد ...بماند....ولی خوشحالم که عیدو تعطیلیاش تموم شد ......... کلی واسه نوشتن فکرکرذه بودم ولی الان همه یادم رفته نه اینکه کاملا یادم رفته باشه ولی ازبس عجولانه میام و میرم نمیتونم درست تمرکز کنم........... دیگه تصمیمو گرفتم باید حتما ازاینجا برم باید ازاینجا سفر کنم....برم یه جای دور .......... بقیه شو فردا میام مینویسم باید برم .............. شنبه 28 اسفند ماه سال 1389 :: 11:37 :: نویسنده : مهسا
سلام به دوستای بلاگی با معرفتم راستیتش نت در اختیار ندارم که از حالتون باخبر شم شرمنده اخلاق ورزشکاریتون هستم الی جون و نگین جون دوستون دارم............معذرت میخوام از اینکه بی خبرتون گذاشتم تازه حامد جون هم برام پیام گذاشته خیلی وقت بود که ازش خبز نداشتم ازاینکه اینقد به فکر من بودین ازتون ممنونم و براتون سال خوب و شادو پرکار و پرباری رو براتون آرزو میکنم گفتنیه زیاده و وقت کمه .....الان من اومدم کافی نت ووو همین الانه که مامان زنگ بزنه و بگه :دختر کجا موندی ظهر شده بیا خونه دیگه
پاورچین کجاییی؟؟ خبری ازت نیست .......چرا نیستی
دیگه بارون اومد بارید باید و بارید هرچند هرچی زیرش وایسادم خیس نشدم....ولی خداجون ازت ممنونم بخاطرهمه قشنگیاتو زیباییهات ...........خداجونم مرسی منو هم بخاطر همه کوتاهی هام ببخش ..............
دیگه بارون اومد دیگه نیازی نیست این بلاگو ادامه بدم شاید بعدا با یه بلاگ دیگه باز نوشتم..... فردا پس فردا پس پس فردا........... دوستون دارم بوس چهارشنبه 29 دی ماه سال 1389 :: 09:51 :: نویسنده : مهسا
ازدیروز عصر داره بارون میاد
نمیدونم چرا اکثر روزا و شبا دل من میگیره و غمگین میشه....نمیدونم این چیه که ته دلم آزارم میده .......در اوج خنده دلم میگیره.... قبل از اینکه باتو دوست بشم شب وروزم به چت کردن میگذشت تا خلا هاو تنهایی هام پربشه و به هیچی نفکرم .....بدجوری معتادش شده بودم.... بعدازدوستی باتو قول دادم دیگه دیگه نچتم ....سرقولمم موندم هنوزم سر قولم هستم الان ۲ساله نچتیدم..... حالا بعد از تو بازم خلاها و عقده هام به جای اینکه حل بشه گسترده تر شده .... خیلی اذیتم میکنن منظورم این نیست میخوام باز برم سراغ چتو بزنم زیر قولم نه .... ولی نمیدونم این احساسات چرتو مزخرف چیه که منو به بی راهه میکشه؟؟؟.....
منوی اصلی آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه صفحات وبلاگ لوگو
آمار وبلاگ |
||||||